تبليغاتX
سطرهای پنهانی

سطرهای پنهانی

یادداشتهای گاه و بی گاه از سطرهای پنهان دلم

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی!

مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !

مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!

مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!


مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

میشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…

ولی پدر ...
... ... ... ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
بیایید قدردان باشیم ...

پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند.

*سلامتی مادرم که در بستر بیماری ست و پدرم که چون فرشته ای تمام این روزها بر بالینش بود

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 12:34 توسط س.م| |

صدای آب می آید!

در حوض دلتنگی ام چه می شویی؟

کمی آهسته تر

ماهی کوچک دلم را میان دستانت نمی بینی؟

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 15:7 توسط س.م| |

دیشب به صـدای بـاران فـکــر میکردم

و اینکه چقدر عاشق بارانم

و چند وقت است زیر باران راه نرفته ام

و تو چقدر شبیه بارانی

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 9:36 توسط س.م| |

همین که باشی
همین که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو.
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 11:0 توسط س.م| |

ری را جان!
میان ما
مگر چند رود گل آلود پر گریه می گذرد
که از این دامنه
 تا آن دامنه که تویی
هیچ پلی از خواب پروانه نمی بینم...

"سید علی صالحی"
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 9:56 توسط س.م| |

چه مهمانان بی درد سری اند مردگان،

 نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده.....    

 تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوت...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 14:35 توسط س.م| |

 بگو که گل نفرستد کسی به خانه من 
 که عطر یاد "تو" پر کرده آشیانه من

تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
بجای ماه تو پرتو فشان به خانه من

به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
 برای زیستن اینک تویی بهانه من 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 21:14 توسط س.م| |

تو بهاری؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 21:4 توسط س.م| |

  باران بهانه بود

   که تو

   زير چتر من

   تا انتهای کوچه بيايی

   و دوستی

   مثل گلی

   شکوفه کند در ميانمان . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 11:56 توسط س.م| |

نزدیکتر که بیایی

محوتر میشوی!

خدا ما را همان جایی که باید

باشیم

آفریده است

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 13:35 توسط س.م| |

 
شب ، در خم گیسوی تو عابر می شد
 
با هر نفست ، بهار ظاهر می شد
 
ای فلسفه ی شگفت، افلاطون هم
 
با دیدن چشمان تو شاعر می شد
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 10:22 توسط س.م| |

لبخند تو را در باران می خواستم

مگر تو نسیم ابر بودی

که تو را در باران گم کرده ام؟

حقیقت دارد

تو را دوست دارم در این باران!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 9:22 توسط س.م| |

Design By : Night Melody